شنبه ۲۵ بهمن ۰۴ | ۱۵:۵۹ ۶ بازديد
اینکه مجبورید حتی یک لباس خیلی گران بخرید، غر میزنید، وقتی پسرتان تمام زندگیاش را در عرض چند هفته یا یک ماه از آن کتاب کوچک طلسم بیرون دعا میکشد، چه کار میکنید؟ او داستانها را از بر میداند و بعد از آن، روز به روز، آنها را دوباره تعریف میکند، چون مجبور است، جادو و طلسمات و نه به هیچ وجه به این خاطر که برایش مهم است. در این مورد چه خواهید کرد؟ این تا حد زیادی به خودتان مربوط است. نمیتوانید از زیر بار مسئولیت شانه خالی کنید و بگویید که پسر طلسم نویس را به مدرسه مشهد میفرستید و وظیفه معلم است که از او مراقبت کند.
این به سوال پاسخ نمیدهد. با حقایق روبرو شوید و سپس با پسرتان همانطور که با خوکهایتان رفتار میکنید، رفتار کنید! وقتی آنها از ذرت متنفر میشوند، غذایشان را تغییر میدهید و جادو و طلسمات به این ترتیب آنها را در حال رشد نگه میدارید، حتی اگر ایجاد این تغییر دو برابر هزینه داشته باشد. با این حال، این احتمال وجود دارد که وقتی پسرتان طلسم نویس از داستانهای قدیمی و کهنه خوانندهاش، داستانهایی که بارها و بارها توسط کودنهای کلاسش در گوشش تکرار میشوند، خسته شده باشد، تا جایی که روحش از آنها خسته شود، حتی در آن صورت هم او را مجبور میکنید بارها و بارها جادو و طلسمات صفحات منفور طلسم نویس را مرور کند، تا نیشابور زمانی که برای خلاص شدن از شر آنها به شورش طبقاتی متوسل شود! و قرار است در
مورد آن چه کاری انجام دهید؟ خانم استون هیچکدام از این طلسم نویس چیزها را نمیدانست. برایشان جذابیت چندانی نداشت و خیلی کم به آنها فکر میکرد. اما برای «داد» ویور جالب بودند. در تکامل این جوان امیدوار، آنها نقش مهمی ایفا کردند. آنها از همان ابتدای دوره تحصیل در مدارس دولتی، موانعی برای پسر بودند. آنها عادات و نفرتهایی را در او ایجاد کردند که سالها طول کشید تا از بین بروند و بعید است که او هرگز بتواند به طور کامل از آنها بهبود یابد. موارد مشابه زیادی وجود دارد، و ما در مورد آن چه خواهیم کرد؟ فصل پنجم سنگینی وظایف، چه در امور روحانی و چه در امور پدری، که بر دوش الدر ویور افتاده بود، به سرعت بر بنیه آن جنتلمن شایسته تأثیر بیرجند گذاشت و وقتی
«داد» نه ساله بود، پدرش لازم دید که حداقل برای یک سال از منبر کنارهگیری کند و، طبق معمول در چنین مواردی، به آن پناهگاه برای کشیشان فرسوده از هر فرقهای، یعنی خانه قدیمی والدین همسرش، رفت. بهترین دعانویس شهر ده سال پیش، کوچکترین دختر، عروس خوشهیکل، را از این خانه روستایی بیرون آورده بود؛ حالا با او و هفت فرزند خردسال دیگر به آنجا بازگشته بود. یک دهه قبل، مرد جوان جاهطلب و یک زن جوان سالم، به آستانهای که از آن بیرون آمده بودند، بازگشتند. او، با روحیهای شکسته و به همان اندازه که در هدفش فقیر بود، از نظر مالی نیز فقیر بود؛ زن، فرسوده و رنگپریده، اما با این حال، وقتی دوباره به زیر نور خورشید خانه قدیمی آمد، سخت شهرکرد تلاش میکرد شاد به نظر برسد.
پیرمردان طنابها را بلندتر دعا و میخهای خانهی سادهشان را محکمتر کردند و تا حد امکان آسایش را برای پیر و همسرش و هفت فرزندشان («هفت شیطان»، خواهری دعا بیادب زمانی با خشم و عصبانیت از اوضاع آنها را صدا زد) فراهم کردند. پدربزرگ و مادربزرگ استبینز پیر بودند و مدتها بود که بچهای در خانه نبود، اما به اندازهی کافی در گهواره و انباری دعا داشتند و به اندازهی طلسم کافی در این دنیا زندگی کرده بودند که بدون هیچ گله و شکایتی این امر اجتنابناپذیر را طلسم نویس بپذیرند. اما با همه این رودهن اوصاف، بچهها مایه آزار و اذیت زیادی برای سالمندان بودند، به خصوص تا زمانی که به دست وفادار پیرمرد مطیع و فرمانبردار شدند، پیرمرد بهترین دعانویس شهر دریافت که یا باید از حق خود در محل دفاع کند
یا تسلیم شرایط غیرقابل تحمل شود. بنابراین، اولین اوج واقعی در روز دومِ کوچِ جادو و طلسمات خانواده رخ داد، و «داد» پسری بود که مسائل را به اوج رساند. ماه اکتبر بود و در حیاط، چند قدم دورتر از کندوهای زنبور، درست آن سوی سایهی بید مجنونی که نزدیک چاه قرار داشت، و در امتداد ردیف بوتههای انگور فرنگی که مرغها عادت داشتند زیر آنها جمع شوند و گپ بزنند - در این میان روی یک پا میایستادند و دستشویی میکردند - بشکهای قرار داشت که از سوراخ دهانهاش یک بطری سیاه که
این به سوال پاسخ نمیدهد. با حقایق روبرو شوید و سپس با پسرتان همانطور که با خوکهایتان رفتار میکنید، رفتار کنید! وقتی آنها از ذرت متنفر میشوند، غذایشان را تغییر میدهید و جادو و طلسمات به این ترتیب آنها را در حال رشد نگه میدارید، حتی اگر ایجاد این تغییر دو برابر هزینه داشته باشد. با این حال، این احتمال وجود دارد که وقتی پسرتان طلسم نویس از داستانهای قدیمی و کهنه خوانندهاش، داستانهایی که بارها و بارها توسط کودنهای کلاسش در گوشش تکرار میشوند، خسته شده باشد، تا جایی که روحش از آنها خسته شود، حتی در آن صورت هم او را مجبور میکنید بارها و بارها جادو و طلسمات صفحات منفور طلسم نویس را مرور کند، تا نیشابور زمانی که برای خلاص شدن از شر آنها به شورش طبقاتی متوسل شود! و قرار است در
مورد آن چه کاری انجام دهید؟ خانم استون هیچکدام از این طلسم نویس چیزها را نمیدانست. برایشان جذابیت چندانی نداشت و خیلی کم به آنها فکر میکرد. اما برای «داد» ویور جالب بودند. در تکامل این جوان امیدوار، آنها نقش مهمی ایفا کردند. آنها از همان ابتدای دوره تحصیل در مدارس دولتی، موانعی برای پسر بودند. آنها عادات و نفرتهایی را در او ایجاد کردند که سالها طول کشید تا از بین بروند و بعید است که او هرگز بتواند به طور کامل از آنها بهبود یابد. موارد مشابه زیادی وجود دارد، و ما در مورد آن چه خواهیم کرد؟ فصل پنجم سنگینی وظایف، چه در امور روحانی و چه در امور پدری، که بر دوش الدر ویور افتاده بود، به سرعت بر بنیه آن جنتلمن شایسته تأثیر بیرجند گذاشت و وقتی
«داد» نه ساله بود، پدرش لازم دید که حداقل برای یک سال از منبر کنارهگیری کند و، طبق معمول در چنین مواردی، به آن پناهگاه برای کشیشان فرسوده از هر فرقهای، یعنی خانه قدیمی والدین همسرش، رفت. بهترین دعانویس شهر ده سال پیش، کوچکترین دختر، عروس خوشهیکل، را از این خانه روستایی بیرون آورده بود؛ حالا با او و هفت فرزند خردسال دیگر به آنجا بازگشته بود. یک دهه قبل، مرد جوان جاهطلب و یک زن جوان سالم، به آستانهای که از آن بیرون آمده بودند، بازگشتند. او، با روحیهای شکسته و به همان اندازه که در هدفش فقیر بود، از نظر مالی نیز فقیر بود؛ زن، فرسوده و رنگپریده، اما با این حال، وقتی دوباره به زیر نور خورشید خانه قدیمی آمد، سخت شهرکرد تلاش میکرد شاد به نظر برسد.
پیرمردان طنابها را بلندتر دعا و میخهای خانهی سادهشان را محکمتر کردند و تا حد امکان آسایش را برای پیر و همسرش و هفت فرزندشان («هفت شیطان»، خواهری دعا بیادب زمانی با خشم و عصبانیت از اوضاع آنها را صدا زد) فراهم کردند. پدربزرگ و مادربزرگ استبینز پیر بودند و مدتها بود که بچهای در خانه نبود، اما به اندازهی کافی در گهواره و انباری دعا داشتند و به اندازهی طلسم کافی در این دنیا زندگی کرده بودند که بدون هیچ گله و شکایتی این امر اجتنابناپذیر را طلسم نویس بپذیرند. اما با همه این رودهن اوصاف، بچهها مایه آزار و اذیت زیادی برای سالمندان بودند، به خصوص تا زمانی که به دست وفادار پیرمرد مطیع و فرمانبردار شدند، پیرمرد بهترین دعانویس شهر دریافت که یا باید از حق خود در محل دفاع کند
یا تسلیم شرایط غیرقابل تحمل شود. بنابراین، اولین اوج واقعی در روز دومِ کوچِ جادو و طلسمات خانواده رخ داد، و «داد» پسری بود که مسائل را به اوج رساند. ماه اکتبر بود و در حیاط، چند قدم دورتر از کندوهای زنبور، درست آن سوی سایهی بید مجنونی که نزدیک چاه قرار داشت، و در امتداد ردیف بوتههای انگور فرنگی که مرغها عادت داشتند زیر آنها جمع شوند و گپ بزنند - در این میان روی یک پا میایستادند و دستشویی میکردند - بشکهای قرار داشت که از سوراخ دهانهاش یک بطری سیاه که
برازجان