برازجان

۱ بازديد
«هدفش چیه، پاول؟» «او می‌خواهد مسیر آن طرف محوطه‌ی باز را بررسی کند، جایی که به باور او درختان آنقدر باز هستند که موپانی‌ها جرات نمی‌کنند ما را طلسم نویس دنبال کنند. اگر چنین باشد، منتظر حرکت بعدی شیاطین نمی‌مانیم، بلکه فوراً به سمت مسیر می‌رویم و راهمان را جادو و طلسمات به سمت سرزمین ایتزاکس می‌بریم.» گفتم: «خیلی خوب است؛ هر چیزی از این بهتر است.» و بنابراین نشستیم و صبورانه منتظر بازگشت جاسوسمان ماندیم. در همین حال، چون نزدیک ظهر می‌شد، از آرامش دشمنی‌ها استفاده کردیم و ناهارمان را خوردیم. غذا حسابی سرحالمان کرد، و آرچی، که طلسم همیشه دلشوره‌اش سیر نمی‌شود، برازجان از اینکه در چنین روز شرجی یخ نداشتیم، ابراز تاسف کرد.

می‌دانستم که یخ داریم، اما چیزی طلسم در موردش نگفتم. در قمقمه آلرتون، تکه‌ای نازک از مایع متبلور شده بود که همراه با چیزهای دیگر، آن را برای «مواقع اضطراری» دعا نگه داشته بود. ۱۰۹ دو ساعت تمام گذشته بود که دیدیم بدن برهنه‌ی چاکا بدون هیچ تلاشی برای پنهان شدن، از میان فضای باز بالا و پایین می‌پرد. ظاهراً او در حالت هیجان زیادی بود. او از لبه‌ی برکه گذشت و مستقیماً به سمت ما آمد، بی‌اعتنا به تیرها و دارت‌هایی که از نزدیک‌ترین لبه‌ی جنگل به سمتش می‌بارید. سپس، با آخرین چهارباغ جهش، در حالی که از شدت غم و ناامیدی هق‌هق می‌کرد، جلوی پای ما افتاد.

ما با تعجب به یکدیگر نگاه کردیم، در حالی که آلرتون زانو زده بود، سر دوستش را روی زانوانش گرفته بود و موهای تیره‌اش را با ملایمتی که یک زن ممکن است انجام دهد، نوازش می‌کرد. او هیچ سوالی دعا نپرسید تا اینکه هق هق گریه‌ی پرشور چاکا به تدریج فروکش کرد. با لهجه‌ی ایتزاکسی گفت: «برادر بیچاره‌ام!» چاکا دستانش را گرفت و فشار داد. او با درماندگی گفت: «این پدر من است، پاول عزیز! آنها آتکایما را کشته‌اند - طلسم آنها او جادو و طلسمات را به قتل رسانده‌اند!» آلرتون پرسید: «چه کسی شهر بابک این کار را کرده، برادر من؟» «موپان‌ها» ۱۱۰ ما بهترین دعانویس شهر دیگران در سکوت به صحنه نگاه می‌کردیم و از اظهار نظر خودداری می‌کردیم.

من به سهم خودم متوجه شدم که مرگ آتکایما پیر ممکن است به طور جدی بر موفقیت کار ما تأثیر بگذارد؛ اما گمان نمی‌کردم که چاکا تا این جادو و طلسمات حد به پدر سلطنتی خود علاقه داشته طلسم باشد، چرا که او را سال‌ها به حال خود رها کرده بود. با این حال، من وحشت ماجرا را در نظر نگرفته بودم، هرچند می‌توانستم طبیعت حساس چاکا را بهتر درک کنم، چرا که چنین طبیعت شگفت‌انگیزی برای کسی که در یک زندگی وحشی به دنیا آمده، طلسم نویس وجود داشت. طولی نکشید که جوان توانست داستانش بیدستان را تعریف کند، و البته خیلی هم زود نگفت.

او با زبان خودش طلسم که همه ما به جز پدرو و آرچی آن را می‌فهمیدیم - و شاید آرچی چند کلمه‌ای فهمید - گفت: «ردپا را پیدا کردم. مسافتی را به سرعت در امتداد آن دویدم. سپس فریادها و سرود پیروزی جنگ موپانه را شنیدم. می‌دانستم گروه دیگری از آن شیاطین به ما نزدیک می‌شوند و خودم را پنهان کردم تا تعدادشان را بشمارم. آنها بسیارند، ای برادر من! جنگی مهرگان در گرفته است، و به همین دلیل مردم من یک بار شکست خورده‌اند. من نمی‌دانم نبرد کجا در گرفته است یا چند نفر درگیر شده‌اند؛ اما پیروزی با دشمنان ماست.

بر نیزه‌هایشان سر بسیاری از ایتزاکس‌های شجاع دیده می‌شود؛ جادو و طلسمات در صدر آنها سر آتکایما بزرگ و شریف - پدر من - قرار دارد!» ۱۱۱ دوباره بغضش شکست تا هق هق گریه‌اش را از سر بگیرد. پاول گفت: «بیچاره چاکا!» دیگر وقتی برای مذاکره بیشتر نداشتیم. صدای فریادهای لشکریان در حال نزدیک شدن را می‌شنیدیم و باید برای دفاعی جانانه آماده می‌شدیم. سوگواری چاکا برای پدرش کاملاً طبیعی بود؛ به نظرم تصادفی عجیب آمد که درست زمانی که پسر پادشاه پس از سال‌ها غیبت به کشور خود دعا رسید، آتکایما (آتکایما)ی سالخورده از خاندان ایتزاکس به دعا دست دشمنان سرسختش به سرنوشت شوم خود دچار شد.

موپانی‌ها در جمعیتی انبوه در فضای باز مستقر شدند و با شور و شوق سرودهای وحشیانه خود را فریاد می‌زدند. طلسم نویس برخی با صدای گوشخراش در صدف‌های حلزونی می‌دمیدند؛ یک یا دو نفر با قدرت تمام طبل‌های بومی را که از لاک لاک‌پشت ساخته شده و پوست آن محکم کشیده شده بود، می‌کوبیدند. ۱۱۲ بلافاصله به تازه بهترین دعانویس شهر واردها، بقایای گروهی که ابتدا به ما حمله کرده بودند، پیوستند. 

گناباد

۱ بازديد
تنها کاری که او انجام می‌دهد تماشای زوال آن است. او در حالی که به چارچوب در هتل دلمونیکو تکیه داده است، گذر ساعت‌های کامل را تماشا می‌کند. ******** فریزر و سیم بون روزی با هم مشاجره کردند و برای حل و فصل آن، به ساختمان رفتند و گیب را از آنجا بردند. ساختمان فرو نریخت و سیم برنده شد. گیب شاهد از بین رفتن چندین هزار ساعت در حالی بوده است که انبار QB & C را سرپا نگه داشته است. او تماشاگر اصلی هر آتش‌سوزی، فرار، دعوای سگ‌ها و رویدادهای عمومی است. او یک دعا نشان متحرک است، گلبهار به اندازه جمهوری‌خواهان میله پرچم در پارک شهر.

من هرگز صبح‌ها به مرکز شهر نرفته‌ام و گیب را در خیابان ندیده‌ام. و خیلی به ندرت پیش آمده که شب‌ها، حتی در کولاک‌های زوزه‌کش زمستان، به خانه بروم و گیب را در حالی که به ویترین گرم و روشن آخرین محل کسب و کار باز تکیه داده و با حرص و طمعی آرام منتظر وقوع آخرین اتفاق از نوعی است، ندیده باشم تا به آرامش شایسته‌اش برسد. گذشته از تفریحات گیب، تفریحات گناباد دلانسی آماتورگونه و بی‌ارزش است. کل درآمد گیب در طول سال دعا به زحمت از بیست و پنج دلار فراتر می‌رود و این کار هم فایده‌ای برایش ندارد.

وقتی پولی گیرش می‌آید، آن را طلسم نویس با نهایت قاطعیت و عجله تمام می‌کند. من دیده‌ام که او یک بعدازظهر ساندویچ ژامبون به ارزش یک دلار می‌خورد - چون آن یک دلار را داشته است. جادو و طلسمات اینکه بین هر دلار چه می‌کند، یک راز شهر است. او گدایی نمی‌کند. برخی معتقدند که او روزی را به زور به دست می‌آورد.[صفحه ۱۱۰]از هوا، مثل یک جادو و طلسمات گیاه. اما اتفاقاً می‌دانم که او از هتل دلمونیکو مقدار زیادی غذا جذب می‌کند. او خود را به عنوان نوعی خدمتکار به این هتل وابسته کرده است و در تمام تغییر چناران مالکیت‌هایش به آن چسبیده است.

او کار نمی‌کند، اما از نظر اخلاقی از این مکان حمایت می‌کند بهترین دعانویس شهر و از همه طلسم کسانی که به آنجا می‌آیند به نیکی یاد می‌کند. او طلسم حتی یک کیف دستی را به سمت ایستگاه حمل می‌کند، اما فقط به عنوان وسیله‌ای برای اقامت طلسم نویس در هتل. در عوض، چیزی نمی‌خواهد و به این ترتیب روح مغرور خود را از توهین جادو و طلسمات ناشی از امتناع نجات می‌دهد. اما فکر می‌کنم او اولین کسی است که بقایای پراکنده شام‌هایی را که هر زمان آشپز خوش‌اخلاق باشد، از در آشپزخانه بیرون می‌آید، انتخاب سرخس می‌کند. می‌گویم فکر می‌کنم همینطور است، چون تعداد کمی از ما گیب اوگل را در حال غذا خوردن دیده‌ایم.

او غرور دارد و این عمل تحقیرآمیز را مخفیانه انجام می‌دهد. اما بقال‌ها به من می‌گویند که او همیشه پیشنهاد می‌دهد که کراکرهای شکسته، پنیر بیات و ماهی خال‌مخالی کهنه را دور بریزد. دعا او جادو و طلسمات می‌گوید: «من این کار را برای شما انجام می‌دهم.» و آنها[صفحه ۱۱۱]بفهم و بگذار خودش انجامش دهد. یک شب که با عجله از کنارم رد می‌شد، بسته‌ای از زیر کتش افتاد و جلوی پایم شکست. غذا بود - نان خشک و پوست بولونیا با کمی گوشت در آخر. ایستاد و به من گفت که پیدا کردن غذا برای سگی که لردگان به آن علاقه دارد چقدر سخت است.

اما این دروغ بود. گیب با تمام اشتباهاتش هرگز سگی را به بطالت نمی‌گذراند. گیب تابستان‌ها زندگی شاد و بی‌خیالی دارد، تمام روز آفتاب می‌گیرد و شب‌ها در هر یک از ده‌ها جایی که باشد، راحت می‌خوابد. او ملخ دهکده ماست و به آینده‌ی سردش فکر نمی‌کند. طلسم نویس اینکه چطور در زمستان‌های سخت جادو و طلسمات ما زندگی می‌کند، یک راز است. او در انبارها می‌خوابد. او روی زغال‌سنگ‌های نیروگاه برق می‌خوابد. اگر کارمند هتل از دوستانش باشد، روی صندلی در لابی لم می‌دهد. گاهی اوقات همه این‌ها او را ناامید می‌کند. شنیده‌ام که او یک زمستان را در یک اتاق خالی گذرانده است.[صفحه ۱۱۲]فروشگاه، و چندین صبح یخ انگشتان پایش را آب کرد.

ما همیشه می‌ترسیم که یک سپیده بهترین دعانویس شهر دم ژانویه گیب را یخ‌زده در خیابان‌ها پیدا کنیم، و وقتی بهار از راه می‌رسد و او کمی چاق می‌شود و دوباره از آفتاب لذت می‌برد، خیالش راحت می‌شود. ما دوست داریم گیب را به خانه‌ی روستایی بفرستیم. بعضی از ما حتی حاضریم به حمایت از او کمک کنیم، هرچند که این کار رسواکننده باشد. اما انجام این کار سخت است، زیرا گیب فقیر نیست.

درچه

۲ بازديد
اکنون باید این ساختمان گرانبها را تکان دهد! کمیته قدرتمند چگونه سقوط کرده است! آه، چگونه مورد انزجار قرار گرفته‌اند! قطعنامه‌ها، آدرس‌ها، جادو و طلسمات نامه‌های بخشنامه - همه، همه به اطراف پراکنده شده‌اند. [صفحه ۲۴۲]بادها؛ و آشوب، انقلاب، و تقلا، غرق در ورطه‌ای از ناامیدی فراتر از هرگونه امید به رستاخیز.[583] اگر اولیری در جلسه تولسل شرکت کرده باشد، به راحتی می‌توان فهمید که چه لحنی داشته است. سه سال بعد، او جزوه‌ای جادو و طلسمات منتشر کرد که در آن به نظر می‌رسد با وقایع آن ماه بسیار آشناست. من توهین‌های ناروایی را که مدت‌ها در روزنامه‌ها به کاتولیک‌ها می‌شد، به یاد می‌آورم، زیرا هفده نفر از خانه‌داران دوبلین بدون درچه هیچ ملاحظه‌ای درخواستی را به کلانتر عالی برای تشکیل جلسه‌ای عمومی در رابطه با یک اصلاح پارلمانی امضا کردند، هرچند مطمئنم که

این هفده نفر به اندازه خود کلانتر عالی از نادرستی امضای آن درخواست اطلاع نداشتند و جادو و طلسمات به همان اندازه که خود کلانتر عالی را پیش‌بینی می‌کردند، از آن بی‌احتیاطی و بی‌احتیاطی نمی‌کردند. و در مورد کاتولیک‌ها، در وضعیت رد صلاحیتشان، آنها نه جادو و طلسمات با احتیاط و نه با رعایت ادب، نمی‌توانستند در یک مسئله سیاسی، که نه دوستان و نه مخالفان اصلاح پارلمانی آنها را صالح برای تصمیم‌گیری در مورد آن نمی‌دانند، خط مشی دیگری جز بی‌طرفی مطلق را دنبال کنند. این طلسم نویس لحن راوند آرام و متین، اگر با نامه‌ی طلسم نویس جسورانه‌اش مقایسه شود، بی‌تاثیر نخواهد طلسم نویس بود.[584] طلسم نویس دو سال قبل نوشته نشده است.

در همین حال، اعلام شد که کنگره ملی اولین جلسه خود را برگزار خواهد کرد. این ارگان مردمی می‌گوید: «هرچه که عوامل پنهانی بخواهند انجام دهند، ما امیدواریم که این مشورت‌های عادلانه و قانون اساسی، خلوص نمایندگی را دوباره برقرار کند.»[585] یکی از اشیاء اصلی قلعه توسط همان روزنامه‌نگار شجاع، جان مگی، کشف و افشا می‌شود. روزنامه «ایونینگ پست دوبلین» در تاریخ ۵ نوامبر ۱۷۸۴ چنین می‌نویسد: دولتِ شهرنشین، که از تلاش‌های بی‌ثمر خود برای جلوگیری از تلاش ستودنی مردم در پیگیری اصلاحات قهدریجان پارلمانی ناامید شده و دریافته است که حتی رذل‌های رشوه‌خوارِ قلعه هم از اتهاماتِ گزافِ طولانی‌مدت علیه بینز دعا و تندی حالشان بهم می‌خورد، نویسندگان رشوه‌خوار را به عنوان آخرین تلاشِ یک...

[صفحه ۲۴۳]این انگیزه رو به زوال و ناامیدکننده، تلاش برای کاشتن بذر نفاقی است که مدت‌ها این پادشاهیِ دچار تفرقه را ویران کرده دعا و پدر را در مقابل پسر و برادر را در مقابل برادر قرار داده است، تا همه به بردگان آسان استبداد خارجی تبدیل شوند.[586] این گزیده‌ها اولیری را متهم نمی‌کنند، اما برای روشن کردن تاریخ آن زمان و بسط سیاست‌های مخفی مفید هستند، ضمن اینکه علاوه بر بهترین دعانویس شهر این، برخی از اشتباهات عجیب را اصلاح می‌کنند. به عنوان مثال: نایب‌السلطنه، همانطور که در دعا تاریخ آقای داران لکی چاپ شده است، در نامه‌ای به سیدنی، همکار تندی را «بینی» خطاب می‌کند.

البته که باید بینز باشد، نامی که اغلب در اسناد تاریک سال ۱۹۹۸ یافت می‌شود. کاتب قلعه، در پاراگراف دیگری، در مورد بینز و تندی، هر دو مردانی کاملاً صادق، می‌گوید: «شهرت بسیار مشغول است که آنها لمس کاملاً مطیع‌کننده‌ی «طلسم معجزه‌آسا» را دریافت کرده‌اند.» این احتمالاً برای منحرف کردن سوءظن از محله‌ی واقعاً یارانه‌بگیر بوده است. به یاد فولاد شهر خواهیم آورد که تاریخ ورود اولیری و پارکر، کاملاً با ملاقات در ۲۷ سپتامبر مطابقت دارد؛ و طلسم نویس ممکن است پرسیده شود که طلسم چه چیز دیگری می‌توانست سخنوران محبوب را در آن برهه به دوبلین بیاورد؟ پارکر تندی را می‌شناخت و، همانطور که اورد اشاره می‌کند، ممکن است «بتواند تا اعماق اسرار او شیرجه بزند».

در حالی که دیپلماسی در یک بخش تلاش جادو و طلسمات می‌کرد تا به اهداف خود برسد، نیروی قهریه در بخش دیگر برای از کار انداختن بازویی که بالا برده شده بود، به کار گرفته شد. کلانتر شهرستان بهترین دعانویس شهر دوبلین، پس از آنکه دادستان کل وقت، فیتزگیبون، را برای جلسه‌ای در مورد اصلاحات فراخواند، نامه‌ای خلاف قانون اساسی خطاب به او نوشت و تهدید کرد که علیه کسانی که به طلسم فراخوان او پاسخ دهند، اقدام خواهد کرد. خود کلانتر جریمه و زندانی شد. فرانسیس هیگینز، روزنامه‌نگارِ یارانه‌بگیر، در ۲۴ دسامبر ۱۷۸۴ می‌نویسد: [صفحه ۲۴۴] کاتولیک‌های رومی آشکارا می‌توانند ببینند که برخی افراد چقدر شرورانه قصد نابودی آنها را داشته‌اند، با این ایده جدی که حق رأی انتخابی یا در واقع هر امتیاز دیگری را به آنها اعطا کنند.

آنها تلاش کردند (کاتولیک‌های رومی) طلسم را به آشوب بکشانند.[587] در پایان، اتهام قدیمی رشوه‌خواری و خیانت علیه تندیِ فسادناپذیر مطرح