چهارشنبه ۰۶ اسفند ۰۴ | ۱۸:۳۹ ۳ بازديد
دارد تا افکارش بیرون بریزد، چون وقتی از درخت بالا میرود، سرش سنگین میشود. تازه داشتیم از کتسکیل لندینگ برمیگشتیم که گفت: «بیا، یه کم تند و تیزش کنیم.» از او پرسیدم: «منظورت چیست که تند و تیزش کنی؟» گفت: «بیایید کمی زنجبیل هم جادو و طلسمات داخلش بریزیم.» پی وی فریاد زد: «منظورش گلهای زنجبیلی است؛ بیایید کمی ارسنجان بخریم.» وارد هالیستر گفت: «صدایی از گشت حیوانات وحشی آمد؛ این هم چند قلاب جادو و طلسمات ماهیگیری و یک بسته پونز، آنها را بخورید.» از هاروی پرسیدم: «یه کم زنجبیل تو طلسم نویس چی بریزم؟» «من به محض اینکه زنجبیل رو اضافه کنم، چی میریزم؟» او گفت: «پیادهروی برگشت.
بیا یه کاری بکنیم.» آن مرد از همان اول پشیمان بود، چون حدود نیم ساعت بیصدا در اتوبوس نشسته بود. گفتم: «اگر در راه برگشت آتشفشان یا حیوانات وحشی میشناختم، شما را به آنجا میبردم، اما تنها حیوان وحشی که اینجا میشناسم، نماد گروه گشت حیوانات است.» هروی گفت: «بیایید بازی «از رهبرت پیروی کن» را انجام دهیم.» گری اورسون سروستان گفت: «نه تا وقتی که هوشیار هستیم؛ نه اگر قرار است رهبر باشی. من باید تا کریسمس خانه باشم.» برت وینتون گفت: «متاسفم، اما مدرسه تا چند هفته دیگر باز میشود. هیچ کاری نمیشود کرد.» «من دنبالت میام!» حیوونک کوچولوی ما فریاد زد؛ «من لازم نیست کریسمس خونه باشم.
لازم نیست تا روز تولدم خونه باشم و این اتفاق چهار سال دیگه هم نمیافته چون من تو سال کبیسه به دنیا اومدم.» وارد گفت: «حالا میدانیم چرا اینقدر دیر بزرگ میشوی.» پی وی فریاد زد: «تو خیلی اهل شاخ بازی هستی!» گفتم: «من طلسم نویس آمادهام. اگر کس دیگری هم بخواهد، من هم برای این هدف میمیرم.» هاروی گفت: «گوش کن.» بعد با لحنی آهنگین خرامه گفت، طوری که دلم خواست راه بروم: نپرس کجا میری هیچکس بهترین دعانویس شهر نمیدونه، فقط چشمانت را باز نگه دار و مسیر بینیات را دنبال کن؛ مواظب باش، زمین نخوری و انگشتات به زمین نخوره، اما هر جا که رهبرتان میرود، از او پیروی کنید.
اوه، پسر، جادو و طلسمات این ما را به حرکت درآورد. ما مثل اسبهایی بودیم که صدای یک گروه موسیقی برنجی را میشنوند. هاروی من را هل داد و گفت: «برو، شروع کن، تو تنها رهبر گشت اینجا هستی، همه چیز به خودت بستگی دارد.» گفتم: «این بازی توئه.» او شروع به خندیدن کرد و گفت: «برو جلو، رهبری کن، و بیا تا رسیدن به کمپ تمپل ادامه بدیم. اگه شکست اوز بخوری، اصلاً جالب نیست.» درست مثل خودش طلسم بود، تا وقتی که حرکت میکرد برایش مهم نبود چه کسی رهبری میکند. آن یارو زیاد تنهایی دعا به جنگل میرود و اصلاً برایش نشان لیاقت مهم نیست.
او یک جور دیدهبان بامزه است اما خیلی سخاوتمند است. نمیتواند بیحرکت بماند، این یک چیز در مورد اوست. بیشتر دیدهبانها همیشه دنبال چیزی هستند اما او فقط به عمل اهمیت میدهد - زنده زنده آن را میخورد. بنابراین اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که داشتم به همراه بقیهی رفقای پشت سرم رژه میرفتم و دعا همه داشتند آن اشعار را میخواندند و تقریباً هماهنگ با آنها رژه میرفتند. بهترین دعانویس شهر وای، نمیتوانستیم آن اشعار را از سرمان بیرون کنیم. شنیدن صدای پی-وی که آنها را فریاد میزد، خیلی قیر خندهدار بود. حتی الان هم انگار باید آنها را بنویسم و حدس میزنم باید عملیاتی برای بیرون راندن آنها از ذهنم انجام شود.
شبها بیدار دراز میکشم و آنها طلسم را میخوانم. اگر یک بار آن اشعار به ذهنتان رسید، شب بخیر ! تقریباً تمام آن روز ما آنها را میخواندیم. فکر میکنم مردم کتسکیل لندینگ فکر میکردند ما خیلی دیوانهایم. بنابراین حالا دوباره آن اشعار را مینویسم. اما باید مراقب باشید که نگذارید آنها شما را بگیرند وگرنه به یک دیوانهی دیوانه تبدیل میشوید. اگر این کار را کردید، میتوانید هاروی ویلتس را سرزنش کنید. نپرس کجا میری هیچکس طلسم نمیدونه، فقط چشمانت را باز نگه دار و مسیر بینیات را دنبال کن؛ مواظب باش، زمین نخوری و انگشتات به زمین نخوره، اما هر جادو و طلسمات جا که رهبرتان میرود، از او پیروی کنید.
اگر هوا یخ زد یا برف بارید، شروع به برگشتن نکن، دعا تضعیف یا طلسم شکست نخور، پیشنهاد یا مخالفت نکن؛ وظیفه تو پیروی کردن است و نه گمان بردن، و هر جا که جادو و طلسمات رهبرتان میرود، از او پیروی دعا کنید. از شیرینکاریهایی که نشان میدهد، نه ناامید شوید و نه شکایت کنید. اگر باران میبارد یا باد میوزد، درخواست رفتن به خانه نکنید.
بیا یه کاری بکنیم.» آن مرد از همان اول پشیمان بود، چون حدود نیم ساعت بیصدا در اتوبوس نشسته بود. گفتم: «اگر در راه برگشت آتشفشان یا حیوانات وحشی میشناختم، شما را به آنجا میبردم، اما تنها حیوان وحشی که اینجا میشناسم، نماد گروه گشت حیوانات است.» هروی گفت: «بیایید بازی «از رهبرت پیروی کن» را انجام دهیم.» گری اورسون سروستان گفت: «نه تا وقتی که هوشیار هستیم؛ نه اگر قرار است رهبر باشی. من باید تا کریسمس خانه باشم.» برت وینتون گفت: «متاسفم، اما مدرسه تا چند هفته دیگر باز میشود. هیچ کاری نمیشود کرد.» «من دنبالت میام!» حیوونک کوچولوی ما فریاد زد؛ «من لازم نیست کریسمس خونه باشم.
لازم نیست تا روز تولدم خونه باشم و این اتفاق چهار سال دیگه هم نمیافته چون من تو سال کبیسه به دنیا اومدم.» وارد گفت: «حالا میدانیم چرا اینقدر دیر بزرگ میشوی.» پی وی فریاد زد: «تو خیلی اهل شاخ بازی هستی!» گفتم: «من طلسم نویس آمادهام. اگر کس دیگری هم بخواهد، من هم برای این هدف میمیرم.» هاروی گفت: «گوش کن.» بعد با لحنی آهنگین خرامه گفت، طوری که دلم خواست راه بروم: نپرس کجا میری هیچکس بهترین دعانویس شهر نمیدونه، فقط چشمانت را باز نگه دار و مسیر بینیات را دنبال کن؛ مواظب باش، زمین نخوری و انگشتات به زمین نخوره، اما هر جا که رهبرتان میرود، از او پیروی کنید.
اوه، پسر، جادو و طلسمات این ما را به حرکت درآورد. ما مثل اسبهایی بودیم که صدای یک گروه موسیقی برنجی را میشنوند. هاروی من را هل داد و گفت: «برو، شروع کن، تو تنها رهبر گشت اینجا هستی، همه چیز به خودت بستگی دارد.» گفتم: «این بازی توئه.» او شروع به خندیدن کرد و گفت: «برو جلو، رهبری کن، و بیا تا رسیدن به کمپ تمپل ادامه بدیم. اگه شکست اوز بخوری، اصلاً جالب نیست.» درست مثل خودش طلسم بود، تا وقتی که حرکت میکرد برایش مهم نبود چه کسی رهبری میکند. آن یارو زیاد تنهایی دعا به جنگل میرود و اصلاً برایش نشان لیاقت مهم نیست.
او یک جور دیدهبان بامزه است اما خیلی سخاوتمند است. نمیتواند بیحرکت بماند، این یک چیز در مورد اوست. بیشتر دیدهبانها همیشه دنبال چیزی هستند اما او فقط به عمل اهمیت میدهد - زنده زنده آن را میخورد. بنابراین اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که داشتم به همراه بقیهی رفقای پشت سرم رژه میرفتم و دعا همه داشتند آن اشعار را میخواندند و تقریباً هماهنگ با آنها رژه میرفتند. بهترین دعانویس شهر وای، نمیتوانستیم آن اشعار را از سرمان بیرون کنیم. شنیدن صدای پی-وی که آنها را فریاد میزد، خیلی قیر خندهدار بود. حتی الان هم انگار باید آنها را بنویسم و حدس میزنم باید عملیاتی برای بیرون راندن آنها از ذهنم انجام شود.
شبها بیدار دراز میکشم و آنها طلسم را میخوانم. اگر یک بار آن اشعار به ذهنتان رسید، شب بخیر ! تقریباً تمام آن روز ما آنها را میخواندیم. فکر میکنم مردم کتسکیل لندینگ فکر میکردند ما خیلی دیوانهایم. بنابراین حالا دوباره آن اشعار را مینویسم. اما باید مراقب باشید که نگذارید آنها شما را بگیرند وگرنه به یک دیوانهی دیوانه تبدیل میشوید. اگر این کار را کردید، میتوانید هاروی ویلتس را سرزنش کنید. نپرس کجا میری هیچکس طلسم نمیدونه، فقط چشمانت را باز نگه دار و مسیر بینیات را دنبال کن؛ مواظب باش، زمین نخوری و انگشتات به زمین نخوره، اما هر جادو و طلسمات جا که رهبرتان میرود، از او پیروی کنید.
اگر هوا یخ زد یا برف بارید، شروع به برگشتن نکن، دعا تضعیف یا طلسم شکست نخور، پیشنهاد یا مخالفت نکن؛ وظیفه تو پیروی کردن است و نه گمان بردن، و هر جا که جادو و طلسمات رهبرتان میرود، از او پیروی دعا کنید. از شیرینکاریهایی که نشان میدهد، نه ناامید شوید و نه شکایت کنید. اگر باران میبارد یا باد میوزد، درخواست رفتن به خانه نکنید.
صدرا