گراش

فال پاسور

گراش

۲ بازديد
دزد کجا بود؟ پاسخ با ناگهانی و تکان‌دهنده‌ای از راه رسید، ناگهانی‌ای که فاجعه‌ای را رقم زد. اتاق کناری اتاق پشتی تاریک و ساکت دعا بود تا اینکه، بدون لحظه‌ای هشدار، ناگهان نوری درخشید. و دزد آنجا بود. طلسم نویس آن شرور بی‌ملاحظه، گاز را روشن کرده بود، آنقدر از امنیت خود مطمئن بود که حالا وسط اتاق ایستاده بود و قبل از شروع کار، یواشکی کتش را درمی‌آورد. دعا طبیعتاً آن تابش ناگهانی نور، آن سه نفر را وحشت‌زده کرد؛[210] آنقدر آنها را وحشت زده کرد که چانسی با وحشت به عقب پرید؛ و لحظه‌ای بعد، پاشنه گراش پایش به انتهای پالتوی سبز بزرگش گیر کرد، تلوتلو خورد دعا و تلوتلو خورد، وحشیانه به هیچ چیز چنگ زد و با جیغی از ترس به عقب غلتید، با یک سری صدا که

باعث لرزیدن ساختمان شد، بارها و بارها غلتید. و بعد همه چیز شاد بود. اولاً، در مورد دزد؛ او با وحشت به عقب برگشت و متوجه کشف خود شد؛ ثانیاً، در مورد زن؛ او با چابکی یک جک در جعبه روی تخت نشست و لحظه‌ای بعد فریادهایی سر داد که محله را از خواب بیدار کرد. «کمک! کمک! سارق! قتل! دزد! آتش! کمک!» در وهله سوم، در مورد دانشجویان. اولین فکری که به ذهنشانسی رسید، برگشتند و از پله‌ها به پایین دویدند. او را «تکان‌خورده» اما سالم یافتند، او را بلند کردند و روی پاهایش گذاشتند. فکر دومشان قصرقند دزد بود، آن شرور بی‌رحم که شاید همین الان هم داشت از پنجره فرار می‌کرد.

این فکر باعث شد از جا بپرند. مارک فریاد زد: «به پیش!» و به سوی مردی دو سه نفر از پله‌ها بالا دویدند[211] قدم به قدم، در حالی که فریاد می‌زدند «دزد!» . به بالای اتاق رسیدند و به داخل اتاق دویدند، جایی که مرد را در حال فرار از در یافتند. مارک به سمت او پرید، گلویش را گرفت و او را به زمین زد. و آن دو نفر طلسم دیگر روی توده سنگ‌ها افتادند. فریاد «بگیرش! بگیرش! کمک! کمک!» بود. در همین حال، زن خیلی طبیعی از رختخواب بلند شده بود و حالا با لباس مخصوص فرشتگان در راهرو می‌دوید، گهگاه سرش را از پنجره بمپور بیرون می‌آورد و با صدایی که لحن ایرلندی بسیار تندی داشت، فریاد می‌زد و دزد و کمک می‌خواست.

در پاسخ به لحن رسای او، کمک در رسیدن درنگ نکرد. صدای کوبیده شدن در شنیده شد؛ در باز شد و دو مرد با عجله از پله‌ها بالا آمدند. تگزاس که در این لحظه تمام تلاشش را می‌کرد تا دماغ جنایتکار را از فرش بیرون بکشد، غرید: «کمک کنید نگهش داریم!» «کمک کنید نگهش داریم!» اما در کمال تعجب بی‌نهایتش، دو تازه وارد وحشیانه به او طلسم حمله کردند و در یک لحظه، واقعیت ماجرا بر فراز تگزاس نمایان شد. «اونا دوستای دزدن!» فریاد زد. «وای! یالا، اونا!» [212]آن دو مرد در پذیرش دعوت او لحظه‌ای درنگ نکردند. مهرستان آنها بدن‌هایشان را به انبوه دست‌ها و پاهایی که از قبل روی زمین پیچیده بودند و می‌پیچیدند، اضافه بهترین دعانویس شهر کردند و پس از آن، نبرد حتی پرشورتر از همیشه شد.

حتی زن هم دستش را گرفت؛ خون ایرلندی‌اش اجازه نمی‌داد مدت زیادی از نبرد دور بماند، و با جارویی وارد شد و همه چیز را بی‌هدف به هم ریخت. نمی‌خواهم بگویم پایان دعا این آشوب چه می‌شد؛ فقط می‌دانم جادو و طلسمات که مارک، با وجود انواع مشت و لگدها، مصرانه خود را وقف نگه داشتن دزد زیر پایش کرده بود، و تگزاس در اتاق طلسم به این سو و آن سو فنوج می‌دوید و بی‌پروا راهش را از میان هر انسانی که می‌دید باز می‌کرد که ناگهان با ورود یک نفر دیگر، این «آشغال» به پایان رسید. این دومی یک پلیس بهترین دعانویس شهر بود، پلیسی از آن نوع پلیس‌های چاق و بدقواره که فقط در نیویورک پیدا می‌شد.

او با چماق در دست از پله‌ها بالا دویده بود و حالا سرخ و نفس‌زنان ایستاده بود و طلسم نویس جمعیت را تهدید می‌کرد. «ایست! ایست!» جادو و طلسمات دعا او فریاد زد. «تسلیم عظمت قانون شوید.» ظاهراً همه از انجام این کار خوشحال بودند؛ نبرد[213] ناگهان قطع شد و همه طرف‌های درگیر برخاستند و در نور کم به یکدیگر خیره شدند. «پلیس» فریاد زد: «معنی این چیه؟» اگر او از عواقب وحشتناک آن سوال آگاه بود، هرگز آن را نمی‌پرسید. زیرا تک تک افراد مربوطه برای پاسخ به آن شتافتند. مارک با هیجان به عامل اصلی همه دردسر اشاره کرد، در حالی که با دقت
تا كنون نظري ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در رویا بلاگ ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.