جمعه ۰۸ اسفند ۰۴ | ۱۵:۵۲ ۱ بازديد
فوراً کور میکند، اما اینطور نبود. قبل از اینکه بتواند به او نزدیک شود و به او آسیبی برساند، شمشیر شعلهها از غلافش بیرون پرید و در بالا قرار گرفت. نقابی که پردهها را میپوشاند، از شکوه خود به عقب رانده شد - به عقب رانده شد - تا اینکه به آرامی روی بازوی جادوگر قرار گرفت. با بلند کردن آن شمشیر پری[161] قدرتش پراکنده شده بود طلسم و جادویش تحلیل شاهرود رفته بود. طلسم نویس دودِ حلقهزن با حیرت و خشم به آن نگریست. با این حال، تردید نکرد. با بیرحمی نقاب خفهکننده را از بازویش بهترین دعانویس شهر قاپید و به نوبت به سمت شاهزاده پرتاب کرد.
او میخواست که نقاب، نفس شاهزاده را بگیرد، قدرت خفهکننده و گزندهاش چنان عظیم بود که جادو و طلسمات نمیتوانست. اما این نیز بینتیجه ماند زیرا شمشیر شعلهها به آن برخورد کرد و آن را شکافت و از راست و چپ طلسم به آن ضربه زد و آن بهترین دعانویس شهر را تکهتکه کرد. به هزاران تکه در اطراف پاهای جادوگر افتاد. [162] شمشیر آتش از غلافش بیرون پرید شمشیر آتشین از غلاف خود بیرون جهید و به آسمان بلند جادو و طلسمات شد. [163] سپس دودِ پیچخورده با خشمی دیوانهوار به شاهزاده حمله لار کرد تا او را با بازوهایش بگیرد و به زمین بکشد. شاهزاده رادیانس به سرعت با حمله او روبرو شد و جادو و طلسمات با شجاعت شمشیر آتشین خود را به کار گرفت.
اگرچه دود پیچنده تمام مهارت خود را به کار گرفت، اگرچه او گاهی اینجا و گاهی آنجا به خود میپیچید و به دنبال ...[164] شاهزاده را به دام بیندازند، هرچند که او در یک لحظه بالای سرش قد علم میکرد یا لحظهای بعد دور زانوهایش حلقه میزد تا او را به زمین بکشد، با این حال همه جا شمشیر درخشان، تیز و شکستناپذیر به او حمله میکرد. همه جا شکوه استهبان بنفش آن میدرخشید؛ در اطراف او و از میان او، تا اینکه سرانجام خودِ پیکر جادوگر پراکنده و در حلقههای شناور دود رانده شد. شاهزاده رادیانس شمشیر آتشین خود را غلاف دعا کرد.
مسیر باز پیش روی او گسترده بود و در فاصلهای نه چندان دور، پرنسس در هوا معلق بود. صدای دلنشین او از میان فضای بین آنها جادو و طلسمات به گوش میرسید که با لرزش، شادی خود را از رهایی جدیدش از خطر و ترس برای کسی که زمانی متعلق به او بود، فریاد میزد. «نه، پس ای شعله بهترین دعانویس شهر سفید من،» او پاسخ داد، «هرگز از من نترس. اما یک غم دارم - که هنوز به آن نرسیدهام.»[165] اما یک ترس من این است که مبادا تو را در سفرهایم گم کنم. بر فراز هر دوی اینها، امید، مانند آباده ستارهای، همیشه میدرخشد.
خوشبختی در نهایت در انتظار ماست. شک نکن. پری زمین که فلایینگ سوت را به دعا خاطر شکست مطلق کرلینگ اسموک سرزنش میکرد، با بهترین دعانویس شهر سخنان شاهزاده از این کار منصرف شد. اما آنها او را برای رسیدن به هدفش مصممتر کردند. شاهزاده از قبل به سمت پرنسس در حال پیشروی بود. اگر به او میرسید، همه چیز از دست میرفت. او به سرعت عصای سبز خود را بلند کرد و پرنسس شعله سفید را به جلو راند. به سرعت رو به فلایینگ طلسم سوت کرد که پیشنهاد جدیدی داراب داده بود. فریاد زد: «پس برو و این جادوگر غار تاریکی را که از او صحبت کردی، پیدا کن.
از او برای من کمک بگیر. ما این کار را نخواهیم طلسم نویس دعا کرد.»[166] خیلی عقبم، پس وقت را تلف نکن. بیایید امیدوار باشیم که این آخرین نقشهات برای من از بقیهی نقشههایی که پیشنهاد دادهای، ارزشمندتر باشد. دوده پرنده نیازی به دستور دوم نداشت، بلکه خودش را به سمت غار جادوگر رساند. پری زمین هم آهستهتر به همین مسیر ادامه داد و شاهزاده و پرنسس را همیشه در مقابل خود نگه داشت. آنها به سختی از جایی که کرلینگ اسموک شکست خورده بود، خارج شده جادو و طلسمات بودند که یک موجود خاکستری کوچک از شکاف سنگی در همان نزدیکی بیرون آمد و با احتیاط آنها را دنبال کرد.
او بهترین دعانویس شهر گابلین خاکستری بود. او مشتش را با تهدید به سمت آنها تکان داد و طلسم زیر لب گفت: طلسم نویس «خواهیم دید، دوده پرنده، خواهیم دید، پری زمین، آیا میتوانی کمک کسی به کوچکی یک گابلین خاکستری را نادیده بگیری؟» او روی یک صخره کوتاه نشست تا تماشا کند.[167] بقایای شناوری که زمانی دودِ پیچنده بودند. او با صبر و حوصله منتظر ماند، زیرا این جادوگر حیلهگر را میشناخت، و همچنین میدانست چه اتفاقی خواهد.
او میخواست که نقاب، نفس شاهزاده را بگیرد، قدرت خفهکننده و گزندهاش چنان عظیم بود که جادو و طلسمات نمیتوانست. اما این نیز بینتیجه ماند زیرا شمشیر شعلهها به آن برخورد کرد و آن را شکافت و از راست و چپ طلسم به آن ضربه زد و آن بهترین دعانویس شهر را تکهتکه کرد. به هزاران تکه در اطراف پاهای جادوگر افتاد. [162] شمشیر آتش از غلافش بیرون پرید شمشیر آتشین از غلاف خود بیرون جهید و به آسمان بلند جادو و طلسمات شد. [163] سپس دودِ پیچخورده با خشمی دیوانهوار به شاهزاده حمله لار کرد تا او را با بازوهایش بگیرد و به زمین بکشد. شاهزاده رادیانس به سرعت با حمله او روبرو شد و جادو و طلسمات با شجاعت شمشیر آتشین خود را به کار گرفت.
اگرچه دود پیچنده تمام مهارت خود را به کار گرفت، اگرچه او گاهی اینجا و گاهی آنجا به خود میپیچید و به دنبال ...[164] شاهزاده را به دام بیندازند، هرچند که او در یک لحظه بالای سرش قد علم میکرد یا لحظهای بعد دور زانوهایش حلقه میزد تا او را به زمین بکشد، با این حال همه جا شمشیر درخشان، تیز و شکستناپذیر به او حمله میکرد. همه جا شکوه استهبان بنفش آن میدرخشید؛ در اطراف او و از میان او، تا اینکه سرانجام خودِ پیکر جادوگر پراکنده و در حلقههای شناور دود رانده شد. شاهزاده رادیانس شمشیر آتشین خود را غلاف دعا کرد.
مسیر باز پیش روی او گسترده بود و در فاصلهای نه چندان دور، پرنسس در هوا معلق بود. صدای دلنشین او از میان فضای بین آنها جادو و طلسمات به گوش میرسید که با لرزش، شادی خود را از رهایی جدیدش از خطر و ترس برای کسی که زمانی متعلق به او بود، فریاد میزد. «نه، پس ای شعله بهترین دعانویس شهر سفید من،» او پاسخ داد، «هرگز از من نترس. اما یک غم دارم - که هنوز به آن نرسیدهام.»[165] اما یک ترس من این است که مبادا تو را در سفرهایم گم کنم. بر فراز هر دوی اینها، امید، مانند آباده ستارهای، همیشه میدرخشد.
خوشبختی در نهایت در انتظار ماست. شک نکن. پری زمین که فلایینگ سوت را به دعا خاطر شکست مطلق کرلینگ اسموک سرزنش میکرد، با بهترین دعانویس شهر سخنان شاهزاده از این کار منصرف شد. اما آنها او را برای رسیدن به هدفش مصممتر کردند. شاهزاده از قبل به سمت پرنسس در حال پیشروی بود. اگر به او میرسید، همه چیز از دست میرفت. او به سرعت عصای سبز خود را بلند کرد و پرنسس شعله سفید را به جلو راند. به سرعت رو به فلایینگ طلسم سوت کرد که پیشنهاد جدیدی داراب داده بود. فریاد زد: «پس برو و این جادوگر غار تاریکی را که از او صحبت کردی، پیدا کن.
از او برای من کمک بگیر. ما این کار را نخواهیم طلسم نویس دعا کرد.»[166] خیلی عقبم، پس وقت را تلف نکن. بیایید امیدوار باشیم که این آخرین نقشهات برای من از بقیهی نقشههایی که پیشنهاد دادهای، ارزشمندتر باشد. دوده پرنده نیازی به دستور دوم نداشت، بلکه خودش را به سمت غار جادوگر رساند. پری زمین هم آهستهتر به همین مسیر ادامه داد و شاهزاده و پرنسس را همیشه در مقابل خود نگه داشت. آنها به سختی از جایی که کرلینگ اسموک شکست خورده بود، خارج شده جادو و طلسمات بودند که یک موجود خاکستری کوچک از شکاف سنگی در همان نزدیکی بیرون آمد و با احتیاط آنها را دنبال کرد.
او بهترین دعانویس شهر گابلین خاکستری بود. او مشتش را با تهدید به سمت آنها تکان داد و طلسم زیر لب گفت: طلسم نویس «خواهیم دید، دوده پرنده، خواهیم دید، پری زمین، آیا میتوانی کمک کسی به کوچکی یک گابلین خاکستری را نادیده بگیری؟» او روی یک صخره کوتاه نشست تا تماشا کند.[167] بقایای شناوری که زمانی دودِ پیچنده بودند. او با صبر و حوصله منتظر ماند، زیرا این جادوگر حیلهگر را میشناخت، و همچنین میدانست چه اتفاقی خواهد.
صدرا