چهارشنبه ۲۲ بهمن ۰۴ | ۱۳:۰۱ ۷ بازديد
تو کردیم، این بود که یکی رو اینطوری سر خودمون خالی کنیم؛ اصلاً نمیفهمم برای چی میخوای بیای اینجا.» تام با صداقتی تأثیرگذار گفت: «من... من جای دیگری برای رفتن ندارم؛ اینجا یه جورایی مثل خونهست...» روی گفت: «خب، یک جای دیگر هم هست و آن خیابان است. به لطف شما، ما هم جایی برای رفتن نداریم. شما آدم خوبی هستید دعا که فریاد میزنید «خانهی عزیزم، خانهی عزیزم» - واقعاً همینطور است.» تام اسلید با دستی لرزان، دستش را به سمت کلاهش دراز کرد و با حالتی عصبی تهران آن را لمس کرد، لحظهای مردد مکث کرد. گفت: «اگر بهترین دعانویس شهر مرا نخواهند، نمیمانم؛ شب بخیر میگویم.» هیچکس به او پاسخی نداد، و او در دل شب بیرون رفت.
او را از آپارتمانی که زمانی با مادر فقیرش در آن زندگی میکرد، بیرون کرده بودند، در کودکی از مدرسه بیرون انداخته بودند، و یک بار هم از کتابخانه عمومی بیرون انداخته بودند؛ بنابراین او ناآشنا نبود۵۱نزدیک ایستگاه از پلههای واگن ناهار ووپ هری بالا رفت و یک ساندویچ و یک فنجان قهوه خورد. سپس به خانه رفت - طلسم نویس اگر بشود آنجا را خانه نامید... ۵۲ فصل نهم طبیعت روی روی بلیکلی، دیدهبان دیدهبانان بود و به محض اینکه از فضای کینه و ناامیدی که بر اتاق سربازان حاکم بود، دور شد، از آنچه گفته بود پشیمان شد. تصویر تام که کلاهش را برمیداشت و در دل شب بهترین دعانویس شهر به خانهی فقیرانهاش میرفت، در ذهن روی نقش بست و او تا نیمههای خراسان رضوی شب بیدار ماند و به آن فکر
کرد. او هیچ توضیحی برای این کار عجیب تام نداشت، جز این توجیه بسیار محتمل که تام علاقهی پرشور بهترین دعانویس شهر سابقش را به گروه از دست داده بود، تا جایی که آن سه کلبهای را که همیشه به نظر میرسید حق تقدم نسبت به آنها دارند و در تابستان برایشان مثل خانه بود، فراموش کرده بود. وقتی از پشت شیشه سبز به همه چیز نگاه میکنی۵۳سبز است، و حالا روی فکر میکرد که میتواند موارد کوچک زیادی از کاهش علاقه تام به گروه را به خاطر بیاورد. روی با خودش فکر کرد که طبیعتاً این بازیهای دیدهبانی و آمادهسازی برای اردو زدن برای کسی که به فرانسه رفته و در سنگرها جنگیده بود، طلسم نویس به اندازه کافی رام به نظر خراسان شمالی میرسید.
تام حالا نه تنها از طلسم نویس نظر سن، بلکه از نظر تجربه هم بزرگتر شده بود، و آیا جای تعجب بود که علاقهاش به «بچهها» کمتر شده باشد؟ و روی نمیخواست بگذارد این موضوع دوستیشان را از بین ببرد. با اینکه وفادار و سخاوتمند بود، از خودش نمیپرسید چرا تام آن کار را کرده است؛ به خودش اجازه نمیداد در موردش فکر کند. او و بهترین دعانویس شهر دیگر پیشاهنگان آماده میشدند و به اردو میرفتند، در چادرها زندگی میکردند و به همان اندازه خوش میگذراندند. بهترین دعانویس شهر بنابراین دیگر تام جادو و طلسمات را سرزنش نمیکرد، حالا خودش را سرزنش میکرد، و چیزی که بیش از همه خودش را به خاطرش سرزنش میکرد، اعلام خشمگینانهاش خوزستان بود که تام احتمالاً با سرگروه پیشاهنگان آن گروه خوششانس در اوهایو آشنا بوده است.
میدانست که این حتماً تام را آزرده خاطر کرده است، زیرا در دلش حس بیپرده و منصفانه تام را میشناخت.۵۴روی مطمئن بود که دلیل یا علت این کار تام هر چه که بود، جانبداری نبود. او حاضر بود هر کاری بکند تا آن حرفها را نزند. تام شاید بیتفاوت و بیملاحظه باشد، اما بیوفا نبود. روی این را خوب میدانست که این دوستی جدیدی نبود که جای دوستیهای قدیمی را گرفته باشد، طلسم دوستیهایی که باعث شده بود تام کاری را که قبلاً انجام داده بود، بکند. صبح زود، بدون اینکه هیچ یک از اعضای گروه زنجان متوجه شوند، به ساختمان بانک رفت تا در آنجا منتظر تام بماند و به او بگوید که از طرز صحبتش متاسف است.
اما آن دعا روز صبح همه چیز خراب شد، مسیرها از جای درستشان رد نشدند. جادو و طلسمات احتمالاً به این خاطر بود که لوک خوششانس نگران این موضوع بود. واقعیت این است که شنبه، یک روز کوتاه و شلوغ، تام خیلی زود به دفتر کمپ معبد رفته بود و طلسم وقتی روی با صبر و حوصله در در اصلی منتظر بود، در طبقه بالا بود. ۵۵ فصل دهم تام غافلگیر میشود وقتی تام به دفتر رسید، در میان نامههای کمپ طلسم نویس تمپل، یکی را پیدا کرد که شخصاً خطاب به او نوشته شده بود. مهر پست آن دانسبورگ، اوهایو بود و او با
او را از آپارتمانی که زمانی با مادر فقیرش در آن زندگی میکرد، بیرون کرده بودند، در کودکی از مدرسه بیرون انداخته بودند، و یک بار هم از کتابخانه عمومی بیرون انداخته بودند؛ بنابراین او ناآشنا نبود۵۱نزدیک ایستگاه از پلههای واگن ناهار ووپ هری بالا رفت و یک ساندویچ و یک فنجان قهوه خورد. سپس به خانه رفت - طلسم نویس اگر بشود آنجا را خانه نامید... ۵۲ فصل نهم طبیعت روی روی بلیکلی، دیدهبان دیدهبانان بود و به محض اینکه از فضای کینه و ناامیدی که بر اتاق سربازان حاکم بود، دور شد، از آنچه گفته بود پشیمان شد. تصویر تام که کلاهش را برمیداشت و در دل شب بهترین دعانویس شهر به خانهی فقیرانهاش میرفت، در ذهن روی نقش بست و او تا نیمههای خراسان رضوی شب بیدار ماند و به آن فکر
کرد. او هیچ توضیحی برای این کار عجیب تام نداشت، جز این توجیه بسیار محتمل که تام علاقهی پرشور بهترین دعانویس شهر سابقش را به گروه از دست داده بود، تا جایی که آن سه کلبهای را که همیشه به نظر میرسید حق تقدم نسبت به آنها دارند و در تابستان برایشان مثل خانه بود، فراموش کرده بود. وقتی از پشت شیشه سبز به همه چیز نگاه میکنی۵۳سبز است، و حالا روی فکر میکرد که میتواند موارد کوچک زیادی از کاهش علاقه تام به گروه را به خاطر بیاورد. روی با خودش فکر کرد که طبیعتاً این بازیهای دیدهبانی و آمادهسازی برای اردو زدن برای کسی که به فرانسه رفته و در سنگرها جنگیده بود، طلسم نویس به اندازه کافی رام به نظر خراسان شمالی میرسید.
تام حالا نه تنها از طلسم نویس نظر سن، بلکه از نظر تجربه هم بزرگتر شده بود، و آیا جای تعجب بود که علاقهاش به «بچهها» کمتر شده باشد؟ و روی نمیخواست بگذارد این موضوع دوستیشان را از بین ببرد. با اینکه وفادار و سخاوتمند بود، از خودش نمیپرسید چرا تام آن کار را کرده است؛ به خودش اجازه نمیداد در موردش فکر کند. او و بهترین دعانویس شهر دیگر پیشاهنگان آماده میشدند و به اردو میرفتند، در چادرها زندگی میکردند و به همان اندازه خوش میگذراندند. بهترین دعانویس شهر بنابراین دیگر تام جادو و طلسمات را سرزنش نمیکرد، حالا خودش را سرزنش میکرد، و چیزی که بیش از همه خودش را به خاطرش سرزنش میکرد، اعلام خشمگینانهاش خوزستان بود که تام احتمالاً با سرگروه پیشاهنگان آن گروه خوششانس در اوهایو آشنا بوده است.
میدانست که این حتماً تام را آزرده خاطر کرده است، زیرا در دلش حس بیپرده و منصفانه تام را میشناخت.۵۴روی مطمئن بود که دلیل یا علت این کار تام هر چه که بود، جانبداری نبود. او حاضر بود هر کاری بکند تا آن حرفها را نزند. تام شاید بیتفاوت و بیملاحظه باشد، اما بیوفا نبود. روی این را خوب میدانست که این دوستی جدیدی نبود که جای دوستیهای قدیمی را گرفته باشد، طلسم دوستیهایی که باعث شده بود تام کاری را که قبلاً انجام داده بود، بکند. صبح زود، بدون اینکه هیچ یک از اعضای گروه زنجان متوجه شوند، به ساختمان بانک رفت تا در آنجا منتظر تام بماند و به او بگوید که از طرز صحبتش متاسف است.
اما آن دعا روز صبح همه چیز خراب شد، مسیرها از جای درستشان رد نشدند. جادو و طلسمات احتمالاً به این خاطر بود که لوک خوششانس نگران این موضوع بود. واقعیت این است که شنبه، یک روز کوتاه و شلوغ، تام خیلی زود به دفتر کمپ معبد رفته بود و طلسم وقتی روی با صبر و حوصله در در اصلی منتظر بود، در طبقه بالا بود. ۵۵ فصل دهم تام غافلگیر میشود وقتی تام به دفتر رسید، در میان نامههای کمپ طلسم نویس تمپل، یکی را پیدا کرد که شخصاً خطاب به او نوشته شده بود. مهر پست آن دانسبورگ، اوهایو بود و او با
برازجان