جمعه ۲۴ بهمن ۰۴ | ۱۴:۵۵ ۵ بازديد
برای خودش آرزو کرده بود. اگر فرصت مناسبی پیش میآمد، هنوز هم میتوانست آن را دنبال کند؛ میخواست توجهها را به خود جلب کند، در حرفهاش مهارت پیدا کند، شاید مثل خیلیهای دیگر قبل از خودش سرکارگر شود. البته به شرطی که ماریا در کارخانه نخبافی کاری پیدا کند - آن وقت میتوانستند جایی برای خودشان در همان نزدیکی اجاره کنند و او میتوانست رویای کسب دانش خود را محقق جادو و طلسمات کند. چنین امیدهایی ارزش زندگی کردن را داشتند؛ چه برسد به جایی بندرعباس که با او مثل یک انسان رفتار شود - بله، خدا کمکش کند! او میخواست به آنها نشان دهد که او هم طلسم نویس میتواند به همه اینها دست یابد.
واقعاً خندهاش میگرفت وقتی فکر میکرد چقدر سرسختانه به کارش پایبند میماند. و سپس یک شب - نهمین روز پس از شروع کارش در اینجا - وقتی کار روزانهاش را جادو و طلسمات تمام کرد و رفت تا پالتویش را بپوشد، جمعیت زیادی از مردان را دید که برای خواندن تکه کاغذی که به دری میخ شده بود، جمع شده بودند. و وقتی پرسید روی آن چه نوشته شده است، به او گفته شد که از روز بعد به بعد، بخش او در کارخانههای ماشین درو، فعلاً تعطیل خواهد بود! فصل بیست و یکم اینگونه بود که آنها این کار دعا را کردند! بدون اینکه حتی نیم ساعت به کارگران اطلاع دهند، "کارخانهها تعطیل" طلسم اعلام کردند! کارگران گفتند که این اتفاق قبلاً هم قشم افتاده بود و میتواند تا ابد ادامه یابد.
آنقدر ماشینآلات در آنجا ساخته شده بود که تمام دنیا نیازهای خود را تأمین کرده بود و اکنون باید منتظر میماند تا دوباره نیاز ایجاد شود. تقصیر هیچکس نبود این فقط روش کلی بود؛ و در این میان هزاران زن و مرد در یخبندانهای زمستانی گرسنه ماندند تا با پسانداز خود، اگر پساندازی داشتند، زندگی کنند یا بمیرند. دهها هزار بیخانمان و گدای کار، طلسم شهر را پر کرده بودند و طلسم نویس اکنون چندین هزار نفر طلسم دیگر بهترین دعانویس شهر به آنها اضافه میشدند! یورگیس با آخرین پول توی هرمز جیبش، بهترین دعانویس شهر دلشکسته و خسته از زندگی، به خانه برگشت. دوباره چشمبند از چشمانش افتاده بود، غم تازهای قلبش را فرا گرفته بود.
روحش پر از تلخی وصفناپذیری علیه آن شرکتهای غولپیکری بود که ماشینآلاتی تولید میکنند که دنیا جادو و طلسمات نمیتواند بخرد. چه هوس احمقانهای بود که به مردی اجازه داده شود برای صنعت اصلی کشور کار کند، اما وقتی وظیفهاش را خیلی خوب انجام داده، از گرسنگی و سرما بمیرد! چند روزی گذشت تا یورگیس حتی بتواند تلخی این بدبختی بیدلیل و غیرمنتظره را هضم کند. او حتی یک قطره هم ننوشید، زیرا الزبیتا تمام پولش را برای خرید مواد غذاییاش داشت و او آنقدر حالش خوب بود که نمیتوانست هوسهای مخربش را ارضا کند. به اتاق زیر شیروانیاش رفت و آنجا نشست و با خودش فکر کرد - چه فایدهای دارد که مردی دنبال کار خرم آباد بگردد وقتی که درست قبل از اینکه بفهمد چه کاری از او گرفته شده است؟ اما
پولشان دوباره داشت تمام میشد و آنتاناس کوچولو از سرمای اتاق زیر شیروانی گرسنه و گریه میکرد. خانم هاپت، ماما، هم طبق معمول برای اخاذی آمده بود. بنابراین یورگیس دوباره بیرون رفت. ده روز بعد، او در تمام خیابانها و کوچههای شهر غولپیکر، بیمار و گرسنه، پرسه میزد و برای هر نوع کاری التماس میکرد. او شانس خود را در مغازهها و ادارات، رستورانها و هتلها، کارخانههای کشتیسازی و تراموا، جادو و طلسمات انبارها، آسیابها و کارخانههایی که برای تمام نقاط جهان کالا تولید طلسم میکردند، امتحان کرد. اتفاقاً در هر کدام از آنها یک یا دو جای خالی وجود داشت - اما برای هر جای خالی صدها دعا متقاضی وجود داشت و به نظر نمیرسید که نوبت آمل او هرگز برسد.
شبها، در طوفانی شدید و در حالی که دماسنج پنج درجه زیر صفر را نشان میداد و هنوز در تاریکی شب فرو میرفت، از زیر پلها، به زیرزمینها و دعا دروازهها میخزید. سپس سرانجام مانند یک گاو نر وحشی به داخل ایستگاه پلیس بزرگ خیابان هریسون هجوم برد و در راهروی آن به خواب رفت و در همان پلهها با دو مرد دیگر برای جا مبارزه کرد. این روزها اغلب درگیر دعوا میشد - برای گرفتن جایی که به دفاتر کارخانه نزدیکتر بود، و با دستههای اراذل و اوباش در خیابان. برای مثال، متوجه شد که حمل چمدان برای مسافران در راهآهن خیابانی شغل ممتازی است.
واقعاً خندهاش میگرفت وقتی فکر میکرد چقدر سرسختانه به کارش پایبند میماند. و سپس یک شب - نهمین روز پس از شروع کارش در اینجا - وقتی کار روزانهاش را جادو و طلسمات تمام کرد و رفت تا پالتویش را بپوشد، جمعیت زیادی از مردان را دید که برای خواندن تکه کاغذی که به دری میخ شده بود، جمع شده بودند. و وقتی پرسید روی آن چه نوشته شده است، به او گفته شد که از روز بعد به بعد، بخش او در کارخانههای ماشین درو، فعلاً تعطیل خواهد بود! فصل بیست و یکم اینگونه بود که آنها این کار دعا را کردند! بدون اینکه حتی نیم ساعت به کارگران اطلاع دهند، "کارخانهها تعطیل" طلسم اعلام کردند! کارگران گفتند که این اتفاق قبلاً هم قشم افتاده بود و میتواند تا ابد ادامه یابد.
آنقدر ماشینآلات در آنجا ساخته شده بود که تمام دنیا نیازهای خود را تأمین کرده بود و اکنون باید منتظر میماند تا دوباره نیاز ایجاد شود. تقصیر هیچکس نبود این فقط روش کلی بود؛ و در این میان هزاران زن و مرد در یخبندانهای زمستانی گرسنه ماندند تا با پسانداز خود، اگر پساندازی داشتند، زندگی کنند یا بمیرند. دهها هزار بیخانمان و گدای کار، طلسم شهر را پر کرده بودند و طلسم نویس اکنون چندین هزار نفر طلسم دیگر بهترین دعانویس شهر به آنها اضافه میشدند! یورگیس با آخرین پول توی هرمز جیبش، بهترین دعانویس شهر دلشکسته و خسته از زندگی، به خانه برگشت. دوباره چشمبند از چشمانش افتاده بود، غم تازهای قلبش را فرا گرفته بود.
روحش پر از تلخی وصفناپذیری علیه آن شرکتهای غولپیکری بود که ماشینآلاتی تولید میکنند که دنیا جادو و طلسمات نمیتواند بخرد. چه هوس احمقانهای بود که به مردی اجازه داده شود برای صنعت اصلی کشور کار کند، اما وقتی وظیفهاش را خیلی خوب انجام داده، از گرسنگی و سرما بمیرد! چند روزی گذشت تا یورگیس حتی بتواند تلخی این بدبختی بیدلیل و غیرمنتظره را هضم کند. او حتی یک قطره هم ننوشید، زیرا الزبیتا تمام پولش را برای خرید مواد غذاییاش داشت و او آنقدر حالش خوب بود که نمیتوانست هوسهای مخربش را ارضا کند. به اتاق زیر شیروانیاش رفت و آنجا نشست و با خودش فکر کرد - چه فایدهای دارد که مردی دنبال کار خرم آباد بگردد وقتی که درست قبل از اینکه بفهمد چه کاری از او گرفته شده است؟ اما
پولشان دوباره داشت تمام میشد و آنتاناس کوچولو از سرمای اتاق زیر شیروانی گرسنه و گریه میکرد. خانم هاپت، ماما، هم طبق معمول برای اخاذی آمده بود. بنابراین یورگیس دوباره بیرون رفت. ده روز بعد، او در تمام خیابانها و کوچههای شهر غولپیکر، بیمار و گرسنه، پرسه میزد و برای هر نوع کاری التماس میکرد. او شانس خود را در مغازهها و ادارات، رستورانها و هتلها، کارخانههای کشتیسازی و تراموا، جادو و طلسمات انبارها، آسیابها و کارخانههایی که برای تمام نقاط جهان کالا تولید طلسم میکردند، امتحان کرد. اتفاقاً در هر کدام از آنها یک یا دو جای خالی وجود داشت - اما برای هر جای خالی صدها دعا متقاضی وجود داشت و به نظر نمیرسید که نوبت آمل او هرگز برسد.
شبها، در طوفانی شدید و در حالی که دماسنج پنج درجه زیر صفر را نشان میداد و هنوز در تاریکی شب فرو میرفت، از زیر پلها، به زیرزمینها و دعا دروازهها میخزید. سپس سرانجام مانند یک گاو نر وحشی به داخل ایستگاه پلیس بزرگ خیابان هریسون هجوم برد و در راهروی آن به خواب رفت و در همان پلهها با دو مرد دیگر برای جا مبارزه کرد. این روزها اغلب درگیر دعوا میشد - برای گرفتن جایی که به دفاتر کارخانه نزدیکتر بود، و با دستههای اراذل و اوباش در خیابان. برای مثال، متوجه شد که حمل چمدان برای مسافران در راهآهن خیابانی شغل ممتازی است.
برازجان