دوشنبه ۲۷ بهمن ۰۴ | ۱۳:۴۵ ۶ بازديد
باشم، میتوانم.» دکتر برنت تشویق کرد: «این طرز صحبت کردنه.» خانم کاول گفت: «او میتواند کتابهای خوبی بخواند.» دکتر گفت: «خب، من به شما میگویم که او چه کارهایی را نباید انجام دهد، سپس شما میتوانید به او بگویید که چه کارهایی میتواند انجام دهد.» او رو به مادر کرد، اما مشخص بود که دارد جادو و طلسمات با پسر صحبت میکند. «او نباید شنا ارومیه یا قایقرانی کند. نباید زیاد بدود. باید از تمام فعالیتهای بدنی شدید اجتناب کند.» مادر مهربان هشدار داد: «میشنوی دکتر چی میگه.» با حسرت پرسید: «نمیتونم با سرعت دیدهبانی برم؟ یعنی شش قدم پیادهروی و شش قدم دویدن؟» دکتر گفت: «بهتر است همه آنها را پیاده ببریم.» پسرک با ترحم طلسم نویس پرسید: «پس نمیتوانم به اردو بروم و دیدهبان شوم؟» مادرش به آرامی گفت: «امسال طلسم نه؛
چون دیدهبانی یعنی شنا کردن و دویدن و شیرجه زدن و بالا رفتن برای گرفتن پرندهها...» طلسم نویس آردن گفت: «اوه، آنها پرنده نمیگیرند، مادر.» خانم کاول گفت: «آنها لکلک میگیرند.» تام خندید و کاشان گفت: «داری به کمین کردن فکر میکنی.» ویلفرد التماس کرد: «وای، من میخواهم به آنجا بروم. اگر بگویم که آن کارها را انجام نمیدهم...» خانم کاول گفت: «در چنین جایی، برایش خیلی سخت است که به قولش عمل کند.» تام گفت: «قرار است پیشاهنگان کارهای سخت انجام دهند.» خانم کاول پافشاری کرد: «بله - به آنها چه میگویید - بدلکاری و چیزهایی از این قبیل؟» تام گفت: «البته، اما عمل به قول ممکن است یک شیرینکاری باشد.» «اوه، فکر نمیکنم عاقلانه باشه، آقای اسلید؛ مطمئنم دکتر هم همینو میگه.» اما دکتر چنین چیزی نگفت.
او نگاهی به مرد جوان با لباس خاکی رنگ و لباس کهریزک خواب که در طول معاینه و صحبت در سکوت محترمانهای نشسته بود، انداخت. حالا همه آنها به او نگاه میکردند، خانم کاول با اعتراضی پشیمان به هر آنچه که او هنوز قصد گفتنش را داشت. تام گفت: «البته، اگر دکتر بگوید که نمیتواند برود، این موضوع حل میشود. اما نمیخواهم در مورد پیشاهنگی طلسم اشتباه فکر کنی. نکته اصلی در مورد پیشاهنگی، به روشی که ما آن را با مواد مخدر درمان میکنیم، این است که به خانوادهات وفادار باشی و به قولهایت طلسم و از این قبیل چیزها عمل کنی.
فکر میکردم بیلی با من به آنجا میرود تا تمام زاهدان پیشاهنگان آنجا را در شنا و قایقرانی و دو و میدانی - و از این قبیل چیزها - شکست دهد. من او را به عنوان برنده انتخاب کرده بودم. حالا به نظر میرسد که او باید همه آنها را با انجام کار دیگری شکست دهد. او باید وقتی او را تماشا نمیکنید به قولش عمل کند. به نظر میرسد اگر دعا او به آنجا برود، فقط باید کمی قدم بزند و طلسم شاید کمی زیر نظر داشته باشد و دور آتش کمپ بنشیند و استراحت کند و از کارهای طاقتفرسا دست بکشد.
بسیار خوب، هر کاری که انجام جادو و طلسمات دهد، من از او حمایت میکنم. من او را به عنوان برنده انتخاب کردهام. من میگویم که او میتواند هر کاری انجام دهد ، مهم نیست چقدر سخت باشد.» «پیشاهنگان دوازده قانون دارند» - تام آنها را با انگشتانش بهترین دعانویس شهر شمرد و به طور خلاصه مشخص کرد - « قابل اعتماد ، وفادار ، مفید ، دوستانه دامغان ، مودب ، مهربان ، مطیع (این را بفهمید)، شاد ، صرفه جو ، شجاع ، تمیز ، محترم . در طلسم هیچ یک از آنها چیزی در مورد شنا کردن و پریدن یا بالا رفتن وجود ندارد.
وقتی کمین میکنی نمیتوانی فرار کنی، چون اگر بدوی، کمین نمیکنی. بیلی یک عضو جدید در این شهر است و من قصد داشتم او را به اردوگاه تمپل ببرم و تماشای همه نیروهای مختلف که به دنبالش میدوند را داشته باشم. خب، بهترین دعانویس شهر او باید استراحت کند و آرام باشد؛ من میگویم که او هم میتواند جادو و طلسمات این کار را انجام دهد.» دکتر برنت پرسید: «اون بالا یه دکتر داری؟» «مطمئنم، او مرد خیلی خوبی هم هست.» دکتر برنت مکثی کرد و در فکر فرو دعا رفت. بالاخره گفت: «دلیلی نمیبینم که او نتواند به آنجا برود. قول میدهی...» تام گفت: «او قولش را خواهد داد ، این بهتر است.» دکتر گفت: «احتمالاً برایش خوب خواهد بود.» ویلفرد گفت: «نمیخواهم کسی آن بالا بفهمد که مشکل قلبی دارم.
چون دیدهبانی یعنی شنا کردن و دویدن و شیرجه زدن و بالا رفتن برای گرفتن پرندهها...» طلسم نویس آردن گفت: «اوه، آنها پرنده نمیگیرند، مادر.» خانم کاول گفت: «آنها لکلک میگیرند.» تام خندید و کاشان گفت: «داری به کمین کردن فکر میکنی.» ویلفرد التماس کرد: «وای، من میخواهم به آنجا بروم. اگر بگویم که آن کارها را انجام نمیدهم...» خانم کاول گفت: «در چنین جایی، برایش خیلی سخت است که به قولش عمل کند.» تام گفت: «قرار است پیشاهنگان کارهای سخت انجام دهند.» خانم کاول پافشاری کرد: «بله - به آنها چه میگویید - بدلکاری و چیزهایی از این قبیل؟» تام گفت: «البته، اما عمل به قول ممکن است یک شیرینکاری باشد.» «اوه، فکر نمیکنم عاقلانه باشه، آقای اسلید؛ مطمئنم دکتر هم همینو میگه.» اما دکتر چنین چیزی نگفت.
او نگاهی به مرد جوان با لباس خاکی رنگ و لباس کهریزک خواب که در طول معاینه و صحبت در سکوت محترمانهای نشسته بود، انداخت. حالا همه آنها به او نگاه میکردند، خانم کاول با اعتراضی پشیمان به هر آنچه که او هنوز قصد گفتنش را داشت. تام گفت: «البته، اگر دکتر بگوید که نمیتواند برود، این موضوع حل میشود. اما نمیخواهم در مورد پیشاهنگی طلسم اشتباه فکر کنی. نکته اصلی در مورد پیشاهنگی، به روشی که ما آن را با مواد مخدر درمان میکنیم، این است که به خانوادهات وفادار باشی و به قولهایت طلسم و از این قبیل چیزها عمل کنی.
فکر میکردم بیلی با من به آنجا میرود تا تمام زاهدان پیشاهنگان آنجا را در شنا و قایقرانی و دو و میدانی - و از این قبیل چیزها - شکست دهد. من او را به عنوان برنده انتخاب کرده بودم. حالا به نظر میرسد که او باید همه آنها را با انجام کار دیگری شکست دهد. او باید وقتی او را تماشا نمیکنید به قولش عمل کند. به نظر میرسد اگر دعا او به آنجا برود، فقط باید کمی قدم بزند و طلسم شاید کمی زیر نظر داشته باشد و دور آتش کمپ بنشیند و استراحت کند و از کارهای طاقتفرسا دست بکشد.
بسیار خوب، هر کاری که انجام جادو و طلسمات دهد، من از او حمایت میکنم. من او را به عنوان برنده انتخاب کردهام. من میگویم که او میتواند هر کاری انجام دهد ، مهم نیست چقدر سخت باشد.» «پیشاهنگان دوازده قانون دارند» - تام آنها را با انگشتانش بهترین دعانویس شهر شمرد و به طور خلاصه مشخص کرد - « قابل اعتماد ، وفادار ، مفید ، دوستانه دامغان ، مودب ، مهربان ، مطیع (این را بفهمید)، شاد ، صرفه جو ، شجاع ، تمیز ، محترم . در طلسم هیچ یک از آنها چیزی در مورد شنا کردن و پریدن یا بالا رفتن وجود ندارد.
وقتی کمین میکنی نمیتوانی فرار کنی، چون اگر بدوی، کمین نمیکنی. بیلی یک عضو جدید در این شهر است و من قصد داشتم او را به اردوگاه تمپل ببرم و تماشای همه نیروهای مختلف که به دنبالش میدوند را داشته باشم. خب، بهترین دعانویس شهر او باید استراحت کند و آرام باشد؛ من میگویم که او هم میتواند جادو و طلسمات این کار را انجام دهد.» دکتر برنت پرسید: «اون بالا یه دکتر داری؟» «مطمئنم، او مرد خیلی خوبی هم هست.» دکتر برنت مکثی کرد و در فکر فرو دعا رفت. بالاخره گفت: «دلیلی نمیبینم که او نتواند به آنجا برود. قول میدهی...» تام گفت: «او قولش را خواهد داد ، این بهتر است.» دکتر گفت: «احتمالاً برایش خوب خواهد بود.» ویلفرد گفت: «نمیخواهم کسی آن بالا بفهمد که مشکل قلبی دارم.
برازجان